وقتي دوست بزرگوارم جناب آقاي عارف گوزلي امر نمودند كه جهت چاپ ويژه‌نامه استاد يحيي شيدا حقير هم مطلبي بنويسد، بي‌اختيار بدون اينكه بدانم چرا؟ با خود زمزمه كردم « دريغا رفت از اين دنياي فاني/ هنرمندي گرانقدر و گرامي» بي مقدمه مي‌روم سراصل  مطلب، مثل هميشه خبر كوتاه و فوري بود: «استاد يحيي شيدا درگذشت» همين و بس.

او هم به ديار باقي شتافت و در ميان ياران هم‌قطارش آرام گرفت.

اين بزرگ مرد ادبيات را من با « اودلي سؤزلر» و « ادبيات اوجاغي» اش مي‌شناختم، سپس با خواندن كتاب پرمحتوا و زيباي «خاطره‌ها و بديهه گويي‌ها» يش شيفته قلم‌ ايشان شدم. در سال‌هاي 84-83 كه ايشان به حوزه هنري تبريز آمد و شد داشت، توفيق مصاحبت با ايشان برايم حاصل گشت؛ مردي بزرگ از تبار انديشه و قلم بود. ادبيات آذربايجان و بسياري از اصحاب مطبوعات و روزنامه‌نگاران (بخصوص نسل‌هاي پيشين) وامدار تلاش‌هاي بي‌دريغ ايشان بوده‌ و هستند، استاد شيدا بازمانده نسل شاعران استاد شهريار، شيداي خدمت به فرهنگ و ادب آذربايجان بود و بالطبع خدمات فرهنگي و ادبي ايشان براي نسل‌هاي بعدي تأثيرگذار و البته هميشه ماندگار خواهد بود.

شيدا نيز رفت. روزها از پي هم آرام مي‌گذرند و با جبر روزگار و تقدير جمع اندك بزرگانِ ادب و هنر و سرسلسله خوبان تبريز گُهرخيز، يكي پس از ديگري رخت سفر بربسته و روي در نقاب خاك مي‌كشند، هنوز  غم عزيز بزرگواري (كه هر يك در جاي خود سرمايه معنوي و فرهنگي اين ديار است) كهنه نشده، خبر اندوهناكِ ديگري زخمِ غم‌هاي گذشته‌ي فرهنگ‌دوستان را تازه مي‌كند و غمناك‌تر آنكه براي تشييع يكي از اين بزرگواران به قطعه‌ي هنرمندان وادي رحمت تبريز بروي، قطعه‌اي كه بخش عظيمي از تاريخ معاصر فرهنگ و هنر آذربايجان را در دل خود جاي داده است. در اين قطعه دنيايي از خاطره نهفته است، بخصوص براي حقير و همكاراني كه به واسطه‌ي شغل‌مان با اكثريت قريب به اتفاق آنان مراوده و مصاحبت داشته‌ايم. «غير از هنر كه تاج سر آفرينش است/ دوران هيچ سلطنتي جاودانه نيست» سرانجام شيدا نيز همچون آرش و يالقيز، نخجواني، قابچي، زاون و ... و ... و ... در ميان واژا‌ه‌هاي گفته و ناگفته‌اش غزل خداحافظي‌اش را سرود و اهالي فرهنگ و هنر آذربايجان را به سوگ نشاند. روز شنبه 30 مهر ماه به هنگام تشييع پيكرش به سراي جاوداني سفر ابديش را باور كرديم. كمي بالاتر از « آرش و يالقيز» در آرامگاهي هميشگي آرام يافت.

به حق و انصاف واژه مرگ در مقابل اين عزيزان سفر كرده كاربردي ندارد چرا كه «هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق» كارهاي بزرگ و آثار ماندگارشان، نامشان را براي هميشه زنده نگه خواهد داشت.

اما جاي تأسف است كه چون بزرگي را از دست مي‌دهيم، در نزدمان عزيز مي‌شوند؛ فغان از مرده‌پرستي.

نمي‌دانم چرا ياد جمله معروف زنده ياد مرحوم « محمدرضا آغاسي » (شاعر جبهه و جنگ و اهل بيت (ع)) مي‌افتم كه در واپسين روزهاي عمرش به خبرنگاري گفته بود، جمله آنقدر گويا و غمناك است كه حيفم آمد ننويسم. آن هنگام كه ايشان در بيمارستاني در تهران بستري بودند، تا آخرين دقايق عمرشان بيمه نداشتند، مشكلاتي كه گريبانگيرش شده بود بماند، به خبرنگاري كه براي مصاحبه (كه آخرين مصاحبه‌ ايشان هم بود) گفته بودند « وصيت مي‌كنم اگر مُردم، هيچ نهاد فرهنگي و هنري حق ندارد در تشييع پيكر من شركت كند، همچنين اجازه نمي‌دهم مرا در قطعه هنرمندان دفن كنند، بهتر است به جاي قطعه هنرمندان بيمارستان هنرمندان درست كنند ... آنها بيشتر به جنازه شاعران و نويسندگان اهميت مي‌دهند. منتظرند تا هنرمند بميرد، آن وقت با كم‌ترين خرج او را در قطعه هنرمندان دفن كنند ... »

و اين حكايتي است غريب، و چه تأسف‌بار و اندوهناك ...، اندوهناك‌تر نيز آن هنگام است كه  يكي از هنرمندان بنام و صاحب قلم و نقاشي كه هنرش در جاي خود بديع و بي‌نظير است، چندي پيش براي اين حقير سفره دلش را با گلايه از جبر روزگار و نامرادي‌ها باز كرده بود كه پسرم مي‌گويد «مي‌گويي كه هنرمندي و در مدت 3 سال آن‌هم شبانه‌روز قرآن را كتابت كرده‌اي و فلان آثار را داري ...، براي سفره خالي‌مان چه داري و... »و باز بايد گفت روزگار غريبي است ... شيداها، آرش‌ها، يالقيزها و ... همين ديروز و پريروز در كنارمان بودند با آثار ادبي و هنريشان گفتند و شايد هم فرياد زدند كه بودن چيست ... و ما هستيم، آيا فهميديم؟! ... آنگونه كه بايد و شايد دركشان كرديم؟! ...

ولي آن هنگام كه بار سفر برمي‌بندند تازه مي‌فهميم كه اين بزرگ‌مردان در ميانمان بوده‌اند ... و اين چنين در اين هنگامه وانفسا، ساز سخن كوك مي‌كنيم و نوا سر مي‌دهيم، از آثار و خدمات فرهنگي هنري آنها حرف مي‌زنيم و در يكي از تالارهاي شهر با سخنراني‌هاي آن‌چناني برايشان بزرگداشت مي‌گيريم. فغان از مرده‌پرستي.

آذربايجان و تبريز همانند پيشينه تاريخي و غني فرهنگي‌اش، بزرگان افتخارآميز زيادي را در آغوش خود پرورانده است. شاعران، نويسندگان و هنرمندان زيادي از جمع ما رخت بربسته‌اند و شكرلله كه نَفَس جمع معدودي از اين هنرمندان بنام هنوز در شهر استشمام مي‌شود. فردا و پس‌فردا نوبت كيست؟ خدا مي‌داند ...

بياييم از سرمايه‌هاي معنوي و فرهنگي‌مان تا زماني كه زنده‌اند دلجويي كنيم و آنان را ارج بنهيم، كه بعد از مرگ اين نوشدارو به كار آنها نمي‌آيد و تعريف و تمجيد يادبودها و حتي چاپ آثارشان فايده‌اي ندارد و به قولي تكرار « مُردن اين خواجه، نه كاريست خُرد» به كارشان نمي‌آيد. در گذشت هر يك از جمع اين بزرگواران، ضايعه‌اي نيست كه آن را با يك عرض تسليتي، با ديداري در يكي از تالارهاي شهر يا يك سخنراني، و يك سوگ‌نامه سرشار از غم و  با گرياندن قلم بر صفحات كاغذ و چاپ ويژه‌نامه‌اي بتوان بيان كرد. چرا كه به قول شهريار ملك سخن:

«مُردن مردِ هنرمند نه چندان درد است                        اين قضايي است كه هر شاه و گدا مي‌ميرد

ليكن آنجا كه غرض روي هنر پرده كشيد                       دين و دل مي‌رمد و ذوق و ذُكا مي‌ميرد»

امّا بايد باور كنيم و با چشم دل ببينيم كه هنرمندان و بزرگان فرهنگ و ادب كه هر روز خدا در ديدارهاي روزانه‌مان تكرار مي‌شوند و چه بسا به چشم نمي‌آيند، شايد همين فردا راهي سفر ابدي شوند و اين رفتن‌ها، واقعه‌اي نيست كه با گفتن همين «نه كاري است خرُد» از كنار آن به سادگي بگذريم، به همين سادگي ...

مي‌دانم و مي‌دانيم كه سخت است ...